سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
مامانی - * صبا خانم * ناردونک مامان و باباش

* صبا خانم * ناردونک مامان و باباش

گناه نتوانستن کردن ، گونه‏اى از ترک گناه است . [نهج البلاغه]

   1   2   3   4   5   >>   >

از: مامانی سه شنبه 3/3/90 ساعت 12:27 عصر

روز مامان

" یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا یک لقمه بیشتر بخورم
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی...
ـ
خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را
روزت مبارک مامان عزیزم "


به سلامتی مادرم که بخاطر من شکمش را پاره کرد. بخاطر ما  خط چشمش را با عینک عوض کرد، بخاطر مامیهمانی های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار مون عوض کرد، پول کیفش را با پوشک بچه عوض کرد. بخاطر آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد....

پی نوشت1: البته زمان ما بیشتر از کهنه استفاده می شد تا پوشک ! پس خیلی دمش گرم گل تقدیم شما


  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی سه شنبه 16/1/90 ساعت 2:42 عصر

    تولد

    " بند دلم


    ممنون که به دنیا آمدی تا نور امیدی باشی در این همه تاریکی "


    خیلی دوستت داریم تولدت مبارک گل تقدیم شمابووووس


    شاید خدا هم یه کادوی خوب تو روز تولدت (فردا) به ما بده گل تقدیم شماباید فکر کرد



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی دوشنبه 11/11/89 ساعت 1:43 عصر

    سینما

    سلام


    کلا حال و حوصله نوشتن ندارم فک کنم افسرده شدم ! ولی به خاطر قولی که بابت دخملک به خودم دادم  (و صد البته ترس از عمه خانم) دو ماهی یه دفعه می نویسم !!
    صبای من پریروز (9/11/89 ) برای اولین بار رفت بود سینما فیلم : خاله سوسکه !!!!!!!! (از طرف مهد) .
    من که هنوز این فیلم و ندیدم و نمی دونم به درد بچه ها می خوره یا نه ولی داستانشو هیچوقت دوست نداشتم خیلی چیپ بود (بیشتر به درد پسرهای دم بخت می خورد).
    اون هفته هم که اراک بودیم بچم صبا چه کیفی می کرد همش می گفت مامان نریم خونمون اینجا بمونیم (فک کنم تنها چیزی که این بچه از من به ارث برده عشق اراک بودنشه) جمعه هم که اومدیم  کلی گریه کرد و اشک ریخت !
    شیطون بلا چند هفته پیش می گفت : مامان برا من شماره می خری ؟
    من : شماره ی چی؟   صبا : شماره موبایل.   من : شما که موبایل (اسباب بازی) داری !   صبا : نه اون گوشی یه شماره نداره من گوشی دارم !
    من : برای چی شماره می خوای؟  صبا : برا اینکه تو به من زنگ بزنی بگی الو الو .... من : بخورم تو رو بلا     صبا: اون وقت دیگه صبا نداریم  بووووس  
    واقعا تو این دوره زمونه  بچه بزرگ کردن کار بسیار دشواری ست باید فکر کرد



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی دوشنبه 29/9/89 ساعت 10:32 صبح

    تحولات

    11/09/89  به خونه جدید و بزرگ منتقل شدیم  مامان جون و دایی جون و مژگان جون خیلی زحمت کشیدند و گرنه این مامان و بخصوص بابای تنبلت حالا حالا حال اثاث کشی نداشتن خسته کننده حالا حسابی میتونی واسه خودت بدویی و بازی کنه تازه اتاق دار هم شدی پریشب به بابات میگفتی اجازه می دم  تو اتاقم بخوابی ! قربون اون حس مالکیتت برم که خیلی هم عمیقه بووووس
    صبا جونم از دیروز (28/09/89) قانون هدفمند شدن یارانه ها تو کشور اجرا شد .
    وقتی مامانم از قیمت کالا ها در زمان شاه میگه خندم میگیره (گوشت کیلویی 2 تومن و زمین متری 30 تومن) واسه همین این تاریخ رو برات ثبت میکنم  تا 10-15 سال دیگه که اینها رو میخونی و با تعجب قیمتهای قبل از این  تاریخ رو میشنوی (نون دونه ای 30-50 تومن (البته من که بچه بودم دونه ای یه تومن بود)- گوشت کیلوی 18 هزارتومن - بنزین لیتری 100 تومن (البته سهمیه ایش)-400 تومن آزاد - شیر کیلویی 800 تومن و خونه متری 2 میلیون 400 هزار تومن- برق کیلو واتی 8 تومن ... ) بدونی دقیقا کی این اتفاق افتاد و به اصطلاح ما هم جهانی شدیمگیج شدم .... امیدوارم تو اون سالها واقعا دیگه جهانی شده باشیم . مشکوکم



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی یکشنبه 7/9/89 ساعت 1:23 عصر

    رودست خوردن

    نمیدونید که رودست خوردن از یه قند عسل فسقل خانوم بلا چه کیفی داره ! هفته پیش که باباش رفته بود ماموریت صبح شنبه مامانی مجبور شد وظیفه سنگین و خطیر به مهد بردن صبا خانومی رو متقبل بشه با کلی خواهش و وعده و وعید صبایی رو بردم مهد و خودم راهی سر کار شدم و به موقع هم رسیدم سر کارمخسته کنندهمؤدب همچنان غرق در این موفقیت بودم که ساعت 10.5 از مهد دخملک زنگیدند که بیا که صبایی حالش خوب نست ! تب می کنه و بی حاله و هیچی نمی خوره !وااااای خلاصه از رئیس جان اجازه گرفته و بدوبدو راهی مهد شدم ... وقتی مریم جون صبایی رو آورد بچم بیحال و غصه دار بود گفتم صبایی جونم چی شده ؟! گفت شرما خوردم مامانی گیج شدم بغلش کردم و اومدم بیرون تو حیاط مهد (که به لطف تاب و سرسره  همیشه باید به زور صبا رو بیارم بیرون ) گفت : تاب بای بای فردا میام بازی میکنم وااااایگفتم آخی بچم واقعا مریضه ! بعدش هم چند بار بهم گفت مامان امروز جمبه هست مهد تعطیله !  ولی همچین که از مهد اومدیم بیرون و رفتیم اونور خیابون و خیال خانوم راحت شد همچنان در بغل من سرش رو رو به آسمون کرد خوشحال و خندان و با صدای بلند گفت : دسته دسته کلاغا میرن به سوی باغا همه باهم یک صدا گار و گار و گار و گار !!!!!!  و گفت مامان بیا مسابگه بدیم ! گفتم نه خیر خانوم از این خبرا نیست باید بریم دکتر شما حالت خوب نیست که ، گفت : دکتل دوس ندالم بلیم پارک ! گفتم پس بریم مهد حالا که خوب شدی گفت : نه امروز جمبه است مهد تعطیله !!! بلبلبلو



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی چهارشنبه 19/8/89 ساعت 12:10 عصر

    دعا

    به صبایی یاد دادم که بعد از خوردن غذا بگه : الهی شکر


    دیروز بعد از خوردن غذا گفتم صبا جون الهی شکر بگو  صبایی جونم تندی دوتا دستاش برد بالا و گفت : الهی شکر همه مردم غذا بخورن !


     الهی ....... چه حالی کردم من با این دعا ..... الهی مامان فدات شه  بووووس



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی سه شنبه 11/8/89 ساعت 3:18 عصر

    میخوای چه کاره بشی ؟

    صبا داره نقاشی میکشه و یه 20 دقیقه ای هم هست که حسابی تمرکز کرده اینگار داره معادلات حل میکنه !


    مامان : صبایی داری چی کار می کنی ؟


    صبا : دالم درس می خونم !


    مامان: صبا جون می خوای چه کاره بشی ؟


    صبا : می یام درس بخونم !


    مامان : خوب می خوای درس بخونی که چه کاره بشی ؟ می خوای دکتر بشی ؟


    صبا : نه دکتل دوست ندالم ... میام درس بخونم ..... مامان یه نجاشی (مداد یا خودکار) گمز بده میام درس بخونم !


    نتیجه گیری :


    این دختری ما 21/07/89 اولین اردوی زندگیش رو تجربه کرد : از طرف مهد رفتن قلعه ی سحرآمیز  . نمیدونید چه حالی داره آدم وقتی می خواد رضایت نامه شون رو امضا کنه هم خیلی خوشحالی هم خیلی نگران ! خلاصه طبق خبرهای رسیده از مربی های گرامی این صبا کوچیکه عجب بلایی یه همش بغل پسرا بوده و سرش دعوا می کردن .


    خلاصه گفته باشم دخمل ما فعلا قصد ادامه تحصیل داره و ازدواج نمی کنه ! اصرار نفرمائید.



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()
       1   2   3   4   5   >>   >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    روز مامان
    تولد
    سینما
    تحولات
    رودست خوردن
    دعا
    میخوای چه کاره بشی ؟
    [عناوین آرشیوشده]

    فهرست


    10650 :کل بازدید
    20 :بازدید امروز
    3 :بازدید دیروز

    درباره خودم


    * صبا خانم   * ناردونک مامان و باباش
    مدیر وبلاگ : مامانی[58]
    نویسندگان وبلاگ :
    بابائی (@)[0]


    سلام . من صبا خانومی هستم . متولد 17/1/1387 من خیلی گلم ! مامانم میگه : صبای من یه ماهه یه ماه چش سیاهه ....... بابام میگه: صبای من عسلیه ......... خودم میگم : صبا یه مسافر کوچولویه در جستجوی راهی به سوی انسان ماندن ............

    لینک دوستان


    امیر ارشیا
    کارن جون
    بریم بازی
    نی نی به به

    اشتراک


     

    آرشیو


    آذر 1387 [5]
    دی 1387
    بهمن 1387 [4]
    اسفند 1387 [5]
    فروردین 1388 [6]
    اردیبهشت 1388 [2]
    خرداد 1388 [4]
    تیر 1388
    مرداد 1388 [2]
    شهریور 1388
    مهر 1388 [3]
    آبان 1388
    آذر 1388
    دی 1388 [3]
    اسفند 1388 [3]
    اسفند 88 [3]
    فروردین 89
    اردیبهشت 89
    خرداد 89
    مرداد 89
    مهر 89
    آبان 89

    طراح قالب