سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
بهمن 1387 - * صبا خانم * ناردونک مامان و باباش

* صبا خانم * ناردونک مامان و باباش

خدایا! . . . در دیده ام نور و در دینم بینش بنه . [امام صادق علیه السلام]


از: مامانی شنبه 26/11/87 ساعت 10:55 صبح

یک تجربه

دیروز رفتم یه جائی که پر از شمع و گل و آدم بود ...


نمی دونم برا چی اون آدما اونجا جمع شده بودن ! ولی حس خوبی بهم دست داد ... تازشم اینقد همه قربونم رفتن   ( بچه ندیده ها ! )


 یه خانمه که داشتم نگاش می کردم به خانم  بغل دستیش گفت این بچه هه این آدم بزرگاست ببین چقد عمیق به همه چی نیگا میکنه ... اون یکی هم گفت آره معلومه خیلی باهوشه ...


شما آدم بزرگا هم خیلی حرفای عجیب می زنید ها ؟! همه بچه ها همینجوریند ... خوب آخه ماها ندید بدیدیم  ....


خلاصه وسطای مجلس حوصلم سر رفته بود و میخواستم گل و شمع یکی از خانما رو بردارم  بخورم،  مامانم هی منو می گرفت ، جیغ و جیغم شروع شد مامانم منو برد یه اتاق دیگه و  بدین ترتیب مامانم رو از ادامه مجلس محروم کردم ............


دیروز اولین ولینتاین خارجکی من بود ولی هیچکی بهم گل و شکلات و کادو  نداد   


تا 29 بهمن که ولنتاین ایرانی هست بهتون فرصت می دم جبران مافات کنید ...


 این هم کادوی من به شماها به مناسبت روز ولنتاین ایرانی :


               


 


 


 


 


 



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی یکشنبه 20/11/87 ساعت 9:6 صبح

    سفر

    جمعه داشتیم از الاک میومدیم که سل لاه لفتیم قم !!!‏ (87/11/18)


    اولین سفل زیالتی من بود .... دل و دیواله حلم خیلی قشنگ بود ...  تا حلا از اینا ندیده بودم ....


     جونم بلاتون بگه یه یه هفته ایی که دوباله خیلی لوس شدم ... شبام خوابم نمی بله ... نمی دونم چلا ؟! دندونام درد میکنه یا هنوز از آثاله سلماخودگیه ... لوزام که آویزونم .... (مامانی خسته نشو ادامه بده چون دکتلا میگن بچه بغلیا خیلی باهوش میشن .... )


     


    چند تا عکس از جوونیام ببینید حال کنید ....


     





  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی دوشنبه 14/11/87 ساعت 12:24 عصر

    حکایاتی اندر احوالات صبا خانم

    صبای ما به موسیقی و آهنگ های شاد خیلی علاقه داره .


    از وقتی که حتی که قادر به وایسادن نبود و بزور می تونست روی زمین بشینه با شنیدن اونها تکون میخورد ،


    خم و راست میشد و از خودش حرکات موزون صادر میکرد و میکنه .... 


     کافی از یه جایی کلمه *دست* رو بشنوه ، سریعا همراهی میکنه ....


    اگر چه خیلی شاد و خوش خنده هست ولی تا دلتون بخاد خوش گریه هم هست


    خواسته هاشو با ایما و اشاره حالیت میکنه اما امان از وقتی که دیر بهش جواب بدهی  تمام ساختمون رو سرش می ذاره 


    موندم چه جوری این فسقل این همه سر و صدا  تولید میکنه .اصلا از  گریه کردن خسته نمیشه  بچم خیلی انرژیکه ....


    به جرات می تونم بگم در 24 ساعت بیشتر از 4 ساعت نمی تونم بخوابم ( اونم بریده بریده) بیچاره من که ساعت 7 صبح هم باید برم سر کار !


    شیر خوردنش هم نوبره والا ! برای خوردن سه پیمونه شیر خشک باید بیشتر از 3 لیتر بنزین مصرف کنی تا خانم شاید التفاتی بفرمایند و شیشه در دهان بگیرند ...


    یک شب ناچار شدیم  برای اینکه دست از گریه مداوم برداره  بخوابه  و کمی شیر بخوره نصف شبی با ماشین عمو علیش یک ساعت دور اراک بگردیم  ( فکر نمی کردم اراک اینقدر بزرگ شده باشه) و بالاخره موفق شدیم !


    الهی قربونش برم من


     


     



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی دوشنبه 14/11/87 ساعت 10:41 صبح

    ترانه ایی برای دخترم

    نان رویاها

    کودکم
    درست است که
    همه دریاها آبیست
    همه جنگلها سبز است
    و ستیغ همه کوهها سفید است!

    اما!
    برای ما
    دریا رویاست
    جنگلها دور است و کوهها
    چشم انداز.

    کودکم
    درست است که
    دریا رویای ماست
    جنگل خواب ما و کوهها نظرگاه ما!

    اما
    دریا برای هیچکس نیست
    چنگل را به کسی نمیفروشند
    و کوهها غرور زمینند.
    ولی رویاهای ما
    مال خودمان است
    ما نان رویاهایمان را میخوریم


                                                         انگاره



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    روز مامان
    تولد
    سینما
    تحولات
    رودست خوردن
    دعا
    میخوای چه کاره بشی ؟
    [عناوین آرشیوشده]

    فهرست


    10638 :کل بازدید
    8 :بازدید امروز
    3 :بازدید دیروز

    درباره خودم


    * صبا خانم   * ناردونک مامان و باباش
    مدیر وبلاگ : مامانی[58]
    نویسندگان وبلاگ :
    بابائی (@)[0]


    سلام . من صبا خانومی هستم . متولد 17/1/1387 من خیلی گلم ! مامانم میگه : صبای من یه ماهه یه ماه چش سیاهه ....... بابام میگه: صبای من عسلیه ......... خودم میگم : صبا یه مسافر کوچولویه در جستجوی راهی به سوی انسان ماندن ............

    لینک دوستان


    امیر ارشیا
    کارن جون
    بریم بازی
    نی نی به به

    اشتراک


     

    آرشیو


    آذر 1387 [5]
    دی 1387
    بهمن 1387 [4]
    اسفند 1387 [5]
    فروردین 1388 [6]
    اردیبهشت 1388 [2]
    خرداد 1388 [4]
    تیر 1388
    مرداد 1388 [2]
    شهریور 1388
    مهر 1388 [3]
    آبان 1388
    آذر 1388
    دی 1388 [3]
    اسفند 1388 [3]
    اسفند 88 [3]
    فروردین 89
    اردیبهشت 89
    خرداد 89
    مرداد 89
    مهر 89
    آبان 89

    طراح قالب