سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
اسفند 88 - * صبا خانم * ناردونک مامان و باباش

* صبا خانم * ناردونک مامان و باباش

بر دانشجوست که نفسش را به جستجوی دانش عادت دهد و از فرا گرفتن آن ملول نگردد و آنچه را فرا گرفته [امام علی علیه السلام]


از: مامانی چهارشنبه 26/12/88 ساعت 2:14 عصر

سال نو

جمعه هفته پیش جشن دندونی کارن جون بود


خیلی خوش گذشت کلی باکایی (بادکنک) بازی کردم ، نانا کردم ، بله (ژله) و ل له (شکلات) خوردم ..........


جدیدا خیلی بلا شدم به جای استفاده از الفاظ معمول متداول مامان و بابا می گم : مامانی من ..... بابای من ... کلی دل مامان و بابام غنج می ره


و تقریبا در مقابل خواسته هام نمی تونن مقاومت بکنن بخصوص وقتی با آب و تاب و کشش بسیار  ادا می کنم  .... 


راستی دومین بهار زندگی من به همتون مبارک باشه ایشالاااااااااااااااااا


سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
تقدیم به شما از طرف دختر بهار 87  : صبا گلی




  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی چهارشنبه 19/12/88 ساعت 1:52 عصر

    جایزه

    دیروز (18/12/88) من اولین جایزه دوران زندگیم رو گرفتم ! تو مسابقه طناب کشی مهد شرکت کردم و یه مداد سبز خوشگل جایزه گرفتم


    تا با مامانم رسیدیم خونه سریعا مدادم رو از تو کیفم درآوردم و به مامانم نشون دادم و با حرکات و اصوات عجیب غریب و نه چندان مفهوم  گزارش مسابقه و جایزه رو به مامانم دادم .... قدم اول رو به سمت جایزه نوبل برداشتم .... هوراااااااااااااا


    یه هفت سین خوشگل هم دیروز آرام جون به بچه های مهد کادو داد بیاید خونمون ببینید ...... من از همه زودتر هفت سین مو چیدم ... بازم هورررررااااااااااااااااا



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی شنبه 15/12/88 ساعت 2:24 عصر

    اصفهان

    چهار شنبه گذشته با بابا و مامانم رفتیم اصفهان خونه ی دایی جونم اینا


    جاتون خالی خیلی خوش گذشت : باغ پرندگان رفتیم و کلی جوجو دیدم اسم دو تاشون هم یاد گرفتم : طوطو (طوطی) و عمو جُد (عمو جغد شاخ دار) 


    پل خواجو هم رفتیم ولی من تو ماشین خواب بودم آخه شب اولی که رسیدیم نه خودم خوابیدم نه گذاشتم بقیه بخوابن 


    کلی هم خیابون گردی  کردیم تازه امی حسی (امیر حسین) هم اومده بود و کلی با هم بازی کردیم و دایی جونم رو اذیت کردیم کلی هم  اِتات (عرفان) سر به سرمون گذاشت


    اَذا (غذا) هم نمی خوردم و کلی مامانمو حرص دادم آخه همش می خواستم بازی کنم  و  برم بیون (بیرون) باغچه خونه دایمو شخم بزنم


    جدیدا من خیلی بیشتر بابایی شدم ، تو راه رفتن می خواستم برم بغل بابام  و به مدت 45 دقیقه گیه کردم تا بابام مجبور شد ماشین و بزنه کنار و منو بغل کنه تا گیم (گریه ام)بند شه ، مامان بیچاره دیگه داره از دست لجبازی های من به مرز جنون می رسه شما می گید چه کار کنه ؟ من که تغییر پذیر نیستم اونا باید خودشون رو تغییر بدن مگه نه ؟! 



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    روز مامان
    تولد
    سینما
    تحولات
    رودست خوردن
    دعا
    میخوای چه کاره بشی ؟
    [عناوین آرشیوشده]

    فهرست


    10637 :کل بازدید
    7 :بازدید امروز
    3 :بازدید دیروز

    درباره خودم


    * صبا خانم   * ناردونک مامان و باباش
    مدیر وبلاگ : مامانی[58]
    نویسندگان وبلاگ :
    بابائی (@)[0]


    سلام . من صبا خانومی هستم . متولد 17/1/1387 من خیلی گلم ! مامانم میگه : صبای من یه ماهه یه ماه چش سیاهه ....... بابام میگه: صبای من عسلیه ......... خودم میگم : صبا یه مسافر کوچولویه در جستجوی راهی به سوی انسان ماندن ............

    لینک دوستان


    امیر ارشیا
    کارن جون
    بریم بازی
    نی نی به به

    اشتراک


     

    آرشیو


    آذر 1387 [5]
    دی 1387
    بهمن 1387 [4]
    اسفند 1387 [5]
    فروردین 1388 [6]
    اردیبهشت 1388 [2]
    خرداد 1388 [4]
    تیر 1388
    مرداد 1388 [2]
    شهریور 1388
    مهر 1388 [3]
    آبان 1388
    آذر 1388
    دی 1388 [3]
    اسفند 1388 [3]
    اسفند 88 [3]
    فروردین 89
    اردیبهشت 89
    خرداد 89
    مرداد 89
    مهر 89
    آبان 89

    طراح قالب