سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اردیبهشت 1388 - * صبا خانم * ناردونک مامان و باباش

* صبا خانم * ناردونک مامان و باباش

فروتنی زیور دانش است . [امام علی علیه السلام]


از: مامانی چهارشنبه 16/2/88 ساعت 9:38 صبح

تولد بابائی

                                        


 صبا : بابا جونم تولدت مبارک ، دوست دارم هوااااارتا  ............


 مامانی :برای تو که اولین حکایت بی انتهای عشقم هستی می نویسم که دوستت دارم ، تولدت مبارک


 



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    از: مامانی سه شنبه 15/2/88 ساعت 11:25 صبح

    حس استقلال

    این جوجوی مامانی یه چند وقتیه که عجیب حس استقلالش گل کرده !
    هر چند این صبا خانومی ما از عنفوان نوزادیش یه جورایی علم اسقلالش همیشه  علم بود، چیزی که نمی خواست رو نمی خورد ، کاری که می خواست رو نمیکرد تا وقتی دلش نبود نیخوابید با وجود اینکه چشاش داشت قی ری وی ری (درست نوشتم؟) می رفت و ....
    این روزا دیگه بیا ببین : نه میذاره غذا تو دهنش بذاری نه قاشق تو دستت بمونه ! هر چند دو تا بعضی موقعا هم یه دست قاشق برا غذا خوردنش میارم ولی این ناردونک همه رو برا خودش می خواد بعدش هم پرتشون میکنه اینور و انور و ظرف غذاش رو هم میگره و پخش و پلا میکنه ! حسابی از دست این ادا اصول غذا خوردنش کلافه ام ! اصلا حسی به اسم گشنگی تو وجودش موجود نیست ... همچنین خواب !


    مراسم قطره آهن و ویتامین خوردنش هم مصیبتیه که هر شب تو خونه ما برگذار میشه !
    دیروز(14/2/88) رفته بودم مرکز خرید غرب ، برا اولین بار گذاشتیمش زمین تا خودش بار تن بر دوش کشد (آخی بچم دیگه باید کم کم با واقعیات زندگی رو به رو بشه)  قیافش و حرکاتش دیدنی بود ! از ذوق گوشه ی لبش به بنا گوشش رسیده بود ، تند تند اینور اونور می رفت ، تو مغازه ها سرک میکشید ، موبایله یه آقاهه رو میخواست از دستش بگیره ! وقتی دید قیافش آشنا نیست بی خیال شد ! (الهی من قربونش برم)
    از هر طرف که ما می رفتیم صبایی برعکس می رفت ، از پشت ویترینها می خواست اجناس رو برداره ! دستش به شیشه می خوره ولی متعجبانه باز تلاش میکرد ... دستش رو که به هیچ عنوان نمیذاشت بگیریم ، در می رفت، ولی از یه چیزی که خیلی خوشمان آمد این بود که :‏هر وقت می افتاد زمین خند ه کنان سریع خودش بلند میشد و منتظر کسی نبود که بلندش کنه ! الهی مامانی فدات شه (چقد دلم براش تنگید) . پله که می دید دیگه هیچ چیز جلودارش نبود عین یه موش تند تند از اونا بالا میرفت ! مامانی ایشالا پله های ترقی رو هم همیجوری  طی کنی ...  خلاصه بچم کلی ذوقید ... برا اولین بار هم پیتزا خورد . ولی مامانی لازمه بگم این چیزا زیاد خوب نیستند ها شما باید غذا بخوری ، باشه ؟!  



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    روز مامان
    تولد
    سینما
    تحولات
    رودست خوردن
    دعا
    میخوای چه کاره بشی ؟
    [عناوین آرشیوشده]

    فهرست


    10634 :کل بازدید
    4 :بازدید امروز
    3 :بازدید دیروز

    درباره خودم


    * صبا خانم   * ناردونک مامان و باباش
    مدیر وبلاگ : مامانی[58]
    نویسندگان وبلاگ :
    بابائی (@)[0]


    سلام . من صبا خانومی هستم . متولد 17/1/1387 من خیلی گلم ! مامانم میگه : صبای من یه ماهه یه ماه چش سیاهه ....... بابام میگه: صبای من عسلیه ......... خودم میگم : صبا یه مسافر کوچولویه در جستجوی راهی به سوی انسان ماندن ............

    لینک دوستان


    امیر ارشیا
    کارن جون
    بریم بازی
    نی نی به به

    اشتراک


     

    آرشیو


    آذر 1387 [5]
    دی 1387
    بهمن 1387 [4]
    اسفند 1387 [5]
    فروردین 1388 [6]
    اردیبهشت 1388 [2]
    خرداد 1388 [4]
    تیر 1388
    مرداد 1388 [2]
    شهریور 1388
    مهر 1388 [3]
    آبان 1388
    آذر 1388
    دی 1388 [3]
    اسفند 1388 [3]
    اسفند 88 [3]
    فروردین 89
    اردیبهشت 89
    خرداد 89
    مرداد 89
    مهر 89
    آبان 89

    طراح قالب